به بهانه‌ی یک خبر مکذوب


 رفته بودیم جنازه شهدا را بکشیم عقب. از موانع که گذشتیم رسیدیم به اولین شهید.

حاج مهدی گفت : «این رو ول کنید، بریم جلوتر.»

 چند تا از شهدا را برگرداندیم عقب که دشمن متوجه شد و شروع کرد به تیراندازی.

 مجبور شدیم برگردیم عقب.

 بعدا فهمیدیم آن جنازه اول برادر حاج مهدی بوده.


باوفا

 از همان کودکی بارها شنیده بود که صندلی وفا ندارد.


بیست و دو  سالش نمیشد که یک صندلی قسمت او شد.


او، حالا دقیقا بیست و هفت سال است که با آن صندلی اخت شده است.


گویا این بار آن قانون همیشگی میخواهد نقض شود و این صندلی چرخدار تا روز شهادتش با او بماند...


3 _با التماس 

گلوله ی توپ 106 بلند تر از قد او بود. گفتم : چه جوری اومدی این جا 

گفت: با التماس 

گفتم : چه جوری گلوله ی توپ رو بلند می کنی می آوری 

گفت : با التماس 

گفتم : میدونی آدم چه جوری شهید می شه

گفت : با التماس و رفت 

چند قدم برگشت گفت : اگر شهید شدم ، شما دست از راه ما برندارین .

وقتی آخرین تکه های بدنش رو تو پلاستیک ریختم ، فهمیدم چه قدر التماس کرده بود برای شهادت