معجزه نماز

بچّه ها داشتند منطقه را پاكسازی می كردند. صبح عملیّات (قدس پنج) بود. نماز نخوانده بودم . رفتم و وضو گرفتم . ایستادم به نماز، كنار پاسگاه الیچ . هنوز ركعت اوّل را تمام نكرده بودم كه دو نفر عراقی از توی آب بیرون آمدند. نتوانستم باقی نماز را بخوانم . حفظ جان واجب بود. با اسلحه به طرفشان رفتم . لباسهایشان خیس بود. می لرزیدند. اسلحه نداشتند. رفتم برایشان لباس آوردم . به عربی پرسیدم: «شما زیر آب چكار می كردید؟» گفتند: «دیشب وقت عملیّات ، قایقهای ما را عقب بردند تا نتوانیم فرار كنیم . از ترس رفتیم توی نیزارها. وقتی دیدیم داری نگاهمان می كنی ، از ترس خود را تسلیم كردیم». امّا من اصلا به نیزار نگاه نكردم ، فقط نماز می خواندم.